<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نوشته‌های احمد آذرکمان</title>
<link>https://ahmadazarkaman1358.blogfa.com</link>
<description>ادبیات</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 17 Dec 2025 22:13:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بوی آبغوره پیش خدا گم نمی‌شود</title>
<link>https://ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/301/%d8%a8%d9%88%db%8c-%d8%a2%d8%a8%d8%ba%d9%88%d8%b1%d9%87-%d9%be%db%8c%d8%b4-%d8%ae%d8%af%d8%a7-%da%af%d9%85-%d9%86%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b4%d9%88%d8%af</link>
<description>مهمان‌ها سَرِصبح رفتند. صبح هنوز کمی تاریکی داشت. دلتنگی مثل ترک عکس‌های قدیمی بیش‌تر شده است. دامنِ ساعت پُر است از سایه‌ی انگورهایی که روی زمین ریخته‌اند. خودِ انگورها را مهمان‌ها با خود بردند. جایخی از خاطره‌ی لیوان‌های آلاسکایی پر است. مامان قبل از آمدن مهمان‌ها، لیوان‌ها را فروخت به غلام ضایعاتی؛ شاید جا همیشه باز باشد برای مرغ و بسته‌های سبزی. ساعت روی دیوار، دامن زده است به نبودِ مهمان‌ها. شاید مرغ و سبزی به کمال اعلا برسند در شکم مهمان‌ها.</description>
<pubDate>Wed, 17 Dec 2025 22:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahmadazarkaman1358</dc:creator>
<guid>ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/301</guid>
</item>
<item>
<title>لولاهای‌ خاطره</title>
<link>https://ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/300/%d9%84%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%87%d8%a7%db%8c%e2%80%8c-%d8%ae%d8%a7%d8%b7%d8%b1%d9%87</link>
<description>لؤلاهای خاطره به آهستگی جیرجیر می‌کرد بیرون از قاب فصل به جا نمی‌آید درخت عجیبی بود زن درخت عجیبی هست زن سایه‌اش ریخته روی ارّه تا حومه‌های رنگیِ پُرطنینِ مرد بند نمی‌آید خدا همیشه در کار زن است این پایین ماهِ دِه خس‌خس می‌کند کنار مترسک کاه‌اندود ما همه اثر برمی‌داریم از حبسیه‌های نرم و نُوِ مار که سر بر ارّه خوابش می‌برد مار را خواب می‌کند که مرد به آهستگی از افسانه‌ی درخت بیدار شود. ▔▔▔▔▔▔▔▔ احمد آذرکمان ۱۹ آذر ١٤٠٤ فشافویه</description>
<pubDate>Wed, 10 Dec 2025 20:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahmadazarkaman1358</dc:creator>
<guid>ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/300</guid>
</item>
<item>
<title>شروع متن با تحریف حاشیه است</title>
<link>https://ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/299/%d8%b4%d8%b1%d9%88%d8%b9-%d9%85%d8%aa%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d8%aa%d8%ad%d8%b1%db%8c%d9%81-%d8%ad%d8%a7%d8%b4%db%8c%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa</link>
<description>مادام می‌گفت: مردان بسیاری رد همان پوستی را گرفته‌اند که بیست سال پیش این جا انداخته بودند... (؟) •┈┈┈┈┈••✾••┈┈┈┈┈• شروع متن با تحریف حاشیه است، شبیه پیرهنِ اجدادی زهوار در رفته‌ی آویزان از میخی کج. مِثلِ قدیمِ نامِ یک خیابانِ نیمه‌کاره که آفتاب گذاشته باشد بِهش. مِثلِ قدیمِ نامِ یک خیابان که دل‌خواهِ هیچ حکومتی نیست؛ مثل خواننده‌های پیر که چندپهلو می‌خوانند همه چیز را در خشت. آینده چرا پشتِ پشته‌های گذشته دراز کشیده است، دست در گردن خودش؟ خوب نگاه کن:</description>
<pubDate>Thu, 04 Dec 2025 21:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahmadazarkaman1358</dc:creator>
<guid>ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/299</guid>
</item>
<item>
<title>قیژژ. در باز شد...</title>
<link>https://ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/298/%d9%82%db%8c%da%98%da%98-%d8%af%d8%b1-%d8%a8%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%af-</link>
<description>- هر گندم کمی از آسیاب را می‌ساید. (از شعر سپاسگزاری، ماهیان خاکزی، رضا جمالی حاجیانی) •┈┈┈┈┈••✾••┈┈┈┈┈• قیژژ. در باز شد. لاشه‌ی چند گُل را انداخت توی کوچه. دستمال سیاه از سرش افتاده بود. کوچه را تازه آسفالت کرده‌اند. امتحانات خرداد تازه تمام شده. گلبرگ‌ها صورتی‌اند و سرخ کم‌رنگ.. موهایش را بالایی خوابانده با یک تِلِ سفید. صورتش خوش‌اضلاع است با چشم‌های گَوَزنی‌ و صورت ماه‌تاب. کاشکی لباس مدرسه هم تنش بود؛ مانتو شلوار سرمه‌ای ساده؛ از آن جنس خوب‌ها که اتو</description>
<pubDate>Fri, 28 Nov 2025 23:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahmadazarkaman1358</dc:creator>
<guid>ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/298</guid>
</item>
<item>
<title>بگذار در جیبت</title>
<link>https://ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/297/%d8%a8%da%af%d8%b0%d8%a7%d8%b1-%d8%af%d8%b1-%d8%ac%db%8c%d8%a8%d8%aa</link>
<description>بگذار توی جیبت مرگ‌ حساب می‌کند برو تنها برو صندلی را کنار آن زن بگذار که رَخْتِ روحش پیداست و چشمانش در مشهد گم‌ شده است در یکی از صحن‌های بی‌کرانه لای کبوترهای غرقِ در ارزن هوا بوی نم چشم می‌دهد پاییز، مثل چی در کار است باد، عربی می‌رقصد و انگشت می‌کشد روی میزی که از غبار پوشیده است کرکره پایین کشیده می‌شود ما برای همیشه در کافه خواهیم ماند کنارِ کارِ پاییز کافه حرکت می‌کند چند چُرتِ کوتاه بیدارم «خوکردگی بتر از عاشقی‌ست» زابل یا آمل؟ اتوبوسِ اول،</description>
<pubDate>Fri, 03 Oct 2025 12:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahmadazarkaman1358</dc:creator>
<guid>ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/297</guid>
</item>
<item>
<title>حارثه دختر صادقه و عزیز</title>
<link>https://ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/296/%d8%ad%d8%a7%d8%b1%d8%ab%d9%87-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-%d8%b5%d8%a7%d8%af%d9%82%d9%87-%d9%88-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2</link>
<description>گذشته از حال خیلی گُنده‌تر است؛ حتی زُرتُم المَقابِر. رقص‌های حارثه پشت پنجره،‌ پشت آن پرده‌ی تورِ سبز‌رنگ‌ جمع‌مان می‌کرد یک گوشه. همه‌‌ی‌مان گوشه‌نشین حارثه بودیم به تفرّق‌های بسیار. تماشای رقص‌های حارثه کار و زندگی‌مان بود. تمام نمی‌شد که. کارمان تفریح بود. زندگی‌مان تفریح بود؛ تفریح‌مان حارثه. تفریح‌مان چپ و راست شدن‌های حارثه بود. »چُنان پُر شد فضایِ سینه از دوست که فکرِ خویش گم شد از ضمیرم« نه، خیلی هم با فضای سینه کاری نداشتیم.</description>
<pubDate>Fri, 15 Aug 2025 13:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahmadazarkaman1358</dc:creator>
<guid>ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/296</guid>
</item>
<item>
<title>مثل سفرهای طولانی توی منزل</title>
<link>https://ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/295/%d9%85%d8%ab%d9%84-%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b7%d9%88%d9%84%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%aa%d9%88%db%8c-%d9%85%d9%86%d8%b2%d9%84</link>
<description>راه می‌روم زیر نورِ لَسِ بی‌خوابی راه، رسم چهره‌ی توست تا جایی که دیده‌ام اطراف سایه‌های رنگ‌رنگی‌ هیچ قابی عکس ترا نمی‌تواند بقاپد‌ عکس تو در من قایم‌ است فوت می‌کنم به شروه‌هایی که می‌شنوم شب را می‌درم به نور لس بی‌خوابی می‌گذارم بخوابی در پوستِ پیراهنت در عمقِ کاهیِ خاطرات ورق‌ْبرگشته چشم به چشمم‌ با خواب‌های بدْعهد تاریکیِ پاره را باز می‌دوزم توصیف ستاره با شب ممکن است از ارتفاع نامت در دهان خودم می‌افتم فضای دهانم خاکستری‌ست من در کلمه‌ها وارد می‌شوم</description>
<pubDate>Sat, 12 Apr 2025 00:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahmadazarkaman1358</dc:creator>
<guid>ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/295</guid>
</item>
<item>
<title>صدیقه</title>
<link>https://ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/294/%d8%b5%d8%af%db%8c%d9%82%d9%87</link>
<description>كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ.. قرآن، عنکبوت، قسمتی از آیه‌ی ٥٧ هر تنی مرگ را مزه‌ مزه می‌کند. ▂▂▂▂ صدیقه. حالا حساب کنم شاید بفهمم چی شد که یادم بِهِش گرفت. صدیقه زنِ سید یادگار بود. سید یادگار شیخ بود و موعظه‌کار. البته اولش زن عبدِکریم بود، بعد آمد شد زنِ سید یادگار. خاطرم هست عبدکریم محضِ عوالمی که داشت صدیقه را طلاق داد. من صدیقه را یک روز قبلِ طلاق دیده بودم؛ قطعی میخش در رفته بود؛ دیگر بمانِ خانه‌ی عبدکریم نبود.</description>
<pubDate>Fri, 28 Mar 2025 13:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahmadazarkaman1358</dc:creator>
<guid>ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/294</guid>
</item>
<item>
<title>زن</title>
<link>https://ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/293/%d8%b2%d9%86</link>
<description>زن چیزی شبیه چسبِ دور نامه است برای مردِ سطر سطر شده در حسرتِ تهیه‌ی معنی. همیشه زن در گم‌ترین سطح خود می‌نشیند، آن‌جا که مرد، خالیشده به خانه برمی‌گردد، در عنفوان غروب؛ آن‌جا که شروعِ برگریز روز است توی مُشت شب، کنار نستعلیقِ سیاه مورچه‌ها. آن‌ها تا به شب نزنند فراهم نمی‌آیند. شب، حجابی‌ست که از سر خدا به دل‌خواه افتاده است. زن یک سینه رنگ دارد اما دست از مداد گُلی برنمی‌دارد که روان‌تر نقش بیندازد بر سکوت‌های اَعلای مرد.</description>
<pubDate>Sat, 21 Dec 2024 20:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahmadazarkaman1358</dc:creator>
<guid>ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/293</guid>
</item>
<item>
<title>چرا نخوانم ترا به نام‌های بی‌نسب</title>
<link>https://ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/292/%da%86%d8%b1%d8%a7-%d9%86%d8%ae%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%85-%d8%aa%d8%b1%d8%a7-%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85%e2%80%8c%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%a8%db%8c%e2%80%8c%d9%86%d8%b3%d8%a8</link>
<description>به روشنایی‌ها رفته است تاریکیِ یلدا سَر بر یالِ سرمایِ جَهَنده. فَرح دارد افتادن درونِ لکه‌لکه تاریکیِ روشن پیِ سهمی که باید به قلب برسد به گردابِ بیداری. فانوس را خاموش می‌کنم انارهای قبرستان روشن است دزدیده چشم می‌کشم برای دیدنِ معماری‌های شب. معماری‌های شب شفاست وقتی دست از همه چیز کشیده نسخه‌‌های سیاهی را ورق می‌زنم تا به نومیدیِ تسلی‌‌یافته‌ای سلام کنم در کشاکش بوی برف. چرا نخوانم ترا به نام‌های بی‌نسب ای نُت محجوب ترا که چون وصیت کوه ناخوانده‌</description>
<pubDate>Fri, 20 Dec 2024 10:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>ahmadazarkaman1358</dc:creator>
<guid>ahmadazarkaman1358.blogfa.com/post/292</guid>
</item>
</channel>
</rss>
