بوی آبغوره پیش خدا گم نمیشود
مهمانها سَرِصبح رفتند.
صبح هنوز کمی تاریکی داشت.
دلتنگی مثل ترک عکسهای قدیمی بیشتر شده است.
دامنِ ساعت پُر است از سایهی انگورهایی که روی زمین ریختهاند.
خودِ انگورها را مهمانها با خود بردند.
جایخی از خاطرهی لیوانهای آلاسکایی پر است.
مامان قبل از آمدن مهمانها، لیوانها را فروخت به غلام ضایعاتی؛
شاید جا همیشه باز باشد برای مرغ و بستههای سبزی.
ساعت روی دیوار، دامن زده است به نبودِ مهمانها.
شاید مرغ و سبزی به کمال اعلا برسند در شکم مهمانها.
نور ظهر کمرش شکسته است.
سگتولهها فهمیدهاند امروز مهمان نداریم.
من دربارهی مهمانها رازهای مگو میدانم.
آقام میگوید: «داش قوی اؤستونه»؛ یعنی سنگ بگذار روش.
باران دیشب، نکبتهای پلهواییِ قراضه را نَشُست؛
فقط کوچه را گِل کرد و سیگار مهمانها را روشن.
یک ابر محض، راه خروجش از آسمان حیاط را نمیداند؛
مثل دختر بالغ و زیبای مهمانها در خاطر من.
کاغذ سرد است؛ جوهر خودکار بهش نمیچسبد.
این روایت خلاصهای مختلفتری دارد، کسی نمیداند.
صدای جاروی رفتگر دستش خالیست.
رفتگر، قوم و خویش باد است؛ چیزی را نمیروبد مگر آنکه دل آن چیز با ربوده شدن باشد.
به تیر برق خاموش تکیه دادهام.
به رفتگر نگاه میکنم.
کوچه هنوز گِل است.
رفتگر مدتهاست شیشهشکسته و لب فروبسته از شراب.
گربه به شیشههای آبغورهی کبری میخورد.
دیوار از بام تا کف، بوی آبغوره میگیرد.
بوی آبغوره پیش خدا گم نمیشود.
•┈┈┈┈┈••✾••┈┈┈┈┈•
احمد آذرکمان، فشافویه، آذر ١٤٠٤