بوی آبغوره پیش خدا گم نمی‌شود

مهمان‌ها سَرِصبح رفتند.
صبح هنوز کمی تاریکی داشت.
دلتنگی مثل ترک عکس‌های قدیمی بیش‌تر شده است.

دامنِ ساعت پُر است از سایه‌ی انگورهایی که روی زمین ریخته‌اند.
خودِ انگورها را مهمان‌ها با خود بردند.

جایخی از خاطره‌ی لیوان‌های آلاسکایی پر است.
مامان قبل از آمدن مهمان‌ها، لیوان‌ها را فروخت به غلام ضایعاتی؛
شاید جا همیشه باز باشد برای مرغ و بسته‌های سبزی.

ساعت روی دیوار، دامن زده است به نبودِ مهمان‌ها.
شاید مرغ و سبزی به کمال اعلا برسند در شکم مهمان‌ها.

نور ظهر کمرش شکسته است.
سگ‌توله‌ها فهمیده‌اند امروز مهمان نداریم.

من درباره‌ی مهمان‌ها رازهای مگو می‌دانم.
آقام می‌گوید: «داش قوی اؤستونه»؛ یعنی سنگ بگذار روش.

باران دیشب، نکبت‌های پل‌هواییِ قراضه را نَشُست؛
فقط کوچه را گِل کرد و سیگار مهمان‌ها را روشن.

یک ابر محض، راه خروجش از آسمان حیاط را نمی‌داند؛
مثل دختر بالغ و زیبای مهمان‌ها در خاطر من.

کاغذ سرد است؛ جوهر خودکار بهش نمی‌چسبد.
این روایت خلاص‌های مختلف‌تری دارد، کسی نمی‌داند.

صدای جاروی رفتگر دستش خالی‌ست.
رفتگر، قوم و خویش باد است؛ چیزی را نمی‌روبد مگر آن‌که دل آن چیز با ربوده شدن باشد.

به تیر برق خاموش تکیه داده‌ام.
به رفتگر نگاه می‌کنم.
کوچه هنوز گِل است.
رفتگر مدت‌هاست شیشه‌شکسته و لب فروبسته از شراب.

گربه به شیشه‌های آبغوره‌ی کبری می‌خورد.
دیوار از بام تا کف، بوی آبغوره می‌گیرد.
بوی آبغوره پیش خدا گم نمی‌شود.

•┈┈┈┈┈••✾••┈┈┈┈┈•

احمد آذرکمان، فشافویه، آذر ١٤٠٤

لولاهای‌ خاطره

لؤلاهای خاطره
به آهستگی
جیرجیر می‌کرد

بیرون از قاب فصل
به جا نمی‌آید
درخت عجیبی بود زن
درخت عجیبی هست زن
سایه‌اش ریخته روی ارّه
تا حومه‌های رنگیِ پُرطنینِ مرد
بند نمی‌آید

خدا همیشه در کار زن است

این پایین
ماهِ دِه خس‌خس می‌کند
کنار مترسک کاه‌اندود

ما همه اثر برمی‌داریم
از حبسیه‌های نرم و نُوِ مار
که سر بر ارّه خوابش می‌برد
مار را خواب می‌کند

که مرد
به آهستگی
از افسانه‌ی درخت بیدار شود.

▔▔▔▔▔▔▔▔
احمد آذرکمان
۱۹ آذر ١٤٠٤
فشافویه

شروع متن با تحریف حاشیه است

مادام می‌گفت: مردان بسیاری رد همان پوستی را گرفته‌اند که بیست سال پیش این جا انداخته بودند... (؟)
•┈┈┈┈┈••✾••┈┈┈┈┈•

شروع متن با تحریف حاشیه است، شبیه پیرهنِ اجدادی زهوار در رفته‌ی آویزان از میخی کج. مِثلِ قدیمِ نامِ یک خیابانِ نیمه‌کاره که آفتاب گذاشته باشد بِهش. مِثلِ قدیمِ نامِ یک خیابان که دل‌خواهِ هیچ حکومتی نیست؛ مثل خواننده‌های پیر که چندپهلو می‌خوانند همه چیز را در خشت.

آینده چرا پشتِ پشته‌های گذشته دراز کشیده است، دست در گردن خودش؟

خوب نگاه کن: ضربدرهای متن را چگونه به داغگاه برده‌اند!
داغگاه، غرقِ بویِ قرمزِ ماتیکی‌ست.

ببین چگونه انتظارِ من، جای تو، به سوی من می‌آید!

و نهانگاه چگونه فیلم شده است!

در فیلم، هوا شور و لیز است، و باغچه از لکه‌های نور سرریز. سایه نَرمانَرم دارد نورها را می‌چیند. پرنده‌ی خاکی‌رنگ می‌پرد. خالیِ لب بام به چشم می‌آید.

شمعِ نذری نم‌نم آب می‌شود. جادویِ دعا جواب نمی‌دهد.

خم می‌شوم؛ ذات بوته‌ها را می‌بوسم.

می‌گذارم شبِ سوخته با خاکسترش خوش باشد، و خواهر و پدرم با گور خویش.

حمله‌های مؤدبانه‌ی پشه‌ها را مؤدبانه پاسخ می‌گویم.

ساعت‌ها روی کلمه‌ها می‌خوابم، راست با ژستِ مرغ‌های کُرچ.

به اعتبار تاریکی دست نمی‌برم؛ می‌گذارم رازهایش را حمل کند...

علویه، نوزادش را گذاشته است حیاط. حیاط از برف پوشیده است. علویه وسواس دارد؛ جای بچه را جارو می‌کند. نوزاد از سرما سرمی‌گذارد به بهشت...

دستم به روزهای گود نمی‌رسد. خوش ندارم عقب‌شان بیفتم، اما حضور چراغ، دو راهه است. پیرهنت برهنه در دوراهه نشسته است، و تو نمی‌آیی آن را بپوشانی.

دور هم جمع شده‌ایم به اشتیاق شنیدن خاطره‌ی فراموشی؛ خاطره‌ی فراموشی، زن‌ْرنگ است، همینطورکی...

تفاله‌ها، در بشقاب‌های مهمانی می‌درخشند.
سایه‌ی مهمان‌ها ریخته‌ روی دیوارهای خانه، کنار تمثالِ افلاطون.

به مادگی ساعت دست می‌کشم: نحوستِ متبرک.

فضله‌های نوِ اعدادِ ساعت را می‌ریزم پای گُل‌های مصنوعی.

انشای شب کامل می‌شود، همینطورکی.
•┈┈┈┈┈••✾••┈┈┈┈┈•
احمد آذرکمان، فشافویه، چهاردهِ نُهِ ١٤٠٤

قیژژ. در باز شد...

- هر گندم کمی از آسیاب را می‌ساید.
(از شعر سپاسگزاری، ماهیان خاکزی، رضا جمالی حاجیانی)
•┈┈┈┈┈••✾••┈┈┈┈┈•
قیژژ. در باز شد. لاشه‌ی چند گُل را انداخت توی کوچه. دستمال سیاه از سرش افتاده بود. کوچه را تازه آسفالت کرده‌اند. امتحانات خرداد تازه تمام شده. گلبرگ‌ها صورتی‌اند و سرخ کم‌رنگ..
موهایش را بالایی خوابانده با یک تِلِ سفید. صورتش خوش‌اضلاع است با چشم‌های گَوَزنی‌ و صورت ماه‌تاب. کاشکی لباس مدرسه هم تنش بود؛ مانتو شلوار سرمه‌ای ساده؛ از آن جنس خوب‌ها که اتو نمی‌خواهد. مانتویی که از آستینِش، اندازه یک دو انگشت، لباسِ سرخِ تندی بیرون زده. حقیقت، لباس توی نظرم، تن را اگر نه شریف، ولی زیبا می‌کند. زن اگر گرمکن‌ پوشید و فرق باز کرد؛ نگاهم را حیف نمی‌کنم. لامصب می‌دانست چه بپوشد؟ وگرنه خوش را نمی‌شود به هر گِلی نسبت داد. تکان نخورَد هیچ فرقی با مجسمه‌های خوش‌تراشِ فُلورانسی‌ که در کتاب دیده بودم، نداشت؛ به خصوص آن مجسمه که زیر هاشور باران نشانه‌های بلوغش‌ را راهی شرمش‌ می‌کرد. بگذریم.
با برادر سومی‌ش دوستم. یعنی دوست بودم. رج بزنم دو ماه نمی‌شود که الکی الکی مُرد. از قول مادرش، پسرِ چهارده سالش را سَرِ تاوان دادن گذاشت. تاوان دادن براشان آمد نداشت. از قدیم نداشت. اگر عوضِ چیزِ قرضیِ آسیب‌دیده را می‌دادند کسی از عزیزانشان می‌مرد. فکرشان این‌طور تربیت شده بود و از قضا همین‌طور هم می‌شد.
آن روز، فقط یک چُلْمک شکسته بود. آن وقت‌ها معنی چُلمَک را نمی‌دانستم. مادرش تُرک بود. ظرف سفالی همسایه را گرفته بود، توش آبگوشت بخورند، ولی وقتِ شستن شکسته بود وُ همسایه، عوض می‌خواست وُ مادر به اجبار خریده بود و داده بود؛ چُلمک را به همسایه و پسر چهارده‌ساله‌اش را به خاک و خدا.
اگر واقعاً تاوان براشان آمد نداشت؛ پس یحیی، الکی الکی رفت. یحیی را نه ماشین زد. نه بگویی مریض بود. نه از پشت بام افتاد. شب از تبِ شدید یهویی تمام کرد. بی که پزشکی ببیندش یا سرش به بالشتِ مریض‌خانه برسد..
اینها، خیلی چیزها براشان آمد نداشت. تُرشی‌شان را می‌دادند مریم، زن اصغر می‌انداخت؛ وسایلش را می‌خریدند و می‌‌ریختند حیاطِ زنِ اصغر. بعدش که دبّه می‌رسید، وقت آوردنش، یک سکه دوتومانی به مریم می‌دادند که انگاری ما این را از تو خریدیم. تا آنجا که دقیق می‌دانم درست کردن ماست و پنیر هم بِهشان نمی‌آمد، یا گذاشتن سیر و سرکه توی سینی هفت‌سین.
اژدر هم، سرِ همین ماست رفته بود. اژدر، باباجونِ یحیی می‌شده. بهش گفته بودند ماست نزند، ولی گفته بود خرافات است، می‌زنم. خلاصه، اژدر هم صبحش اینجوری الکی الکی رفته بود. پسر بزرگش، که کله صبحی از حمام عمومی برمی‌گشت، همان ماست را بلند می‌کند و می‌آورد که توی ختم پدرش مصرف شود.
از اژدر، یادگاری، فقط یک چُپُق‌ مانده بود که از خرده‌ریزهای جمع‌شده در پشت بام خانه‌ی یحیی، معلوم نشد کی کِش رفت؟!
یادم هست یحیی خیلی دوست داشت یک عکس از اژدر ببیند وُ نشد وُ ناکام رفت. حالا شاید توی آن دنیا خودش را ببیند.
مادرش گفته بود، یک عکس کوچک از اژدر دارد، ولی افتاده پشتِ کابینت فلزیِ پیچ شده به دیوارِ آشپزخانه، که کِرا نمی‌‌کند به خاطر یک عکسِ کوچکِ حالا رنگ و رو رفته، بند و بساط آشپزخانه را به هم بریزد و کثیف‌کاری راه بیندازد. خلاصه، یحیی حریفِ وسواس و کم‌حوصلگی مادرش نشد که نشد.
گویا اژدر قره‌نِی می‌زده. این را یحیی از مادرش شنیده بود وُ انگار که به خودشناسی عظیمی دست پیدا کرده باشد کِیف می‌کرد. کِیف می‌کرد که بابای آقاش موسیقی سرش می‌شده. خُب، خودِ یحیی هم، از خدا نگْذریم، صدای خوبی داشت. اژدر البته از یک جایی به بعد، قره‌نی‌‌اش را کنار می‌گذارد. اینجوری که من از یحیی شنیده بودم، یک شب دعوت می‌شود بالای سرِ ناخوش، قره‌نی بزند. نمی‌دانم اگر ناخوش می‌خندید زنده می‌مانْد یا اگر به گریه می‌افتاد. این جاش را دقیق نمی‌دانم. خلاصه هر چی هست، ناخوش زنده نمی‌مانَد، یا همان شب یا صبح تمام می‌کند وُ اژدر هم قره‌نی را کنار می‌گذارد و دیگر نمی‌زند..
برگردیم سرِ یحیی. یحیی یقه اسکی را خیلی دوست داشت. یک یقه‌ اسکیِ مشکیِ بور داشت که عاشقش بود، خلاف مادرش که از مشکی تنفر داشت وُ مدام یقه‌ اسکی یحیی را می‌انداخت پشت رخت‌خواب‌های مهمان‌هاشان که تا نزدیکی‌های سقف، ارتفاع داشت. که چی؟ دست یحیی بهش نرسد. البته یحیی اوایل نمی‌دانست که مادرش، یقه اسکی را کجا پنهان می‌کند وگرنه هرجور بود دستش را می‌رساند. پشت آن رختخواب، اسرار زیادی وجود داشت؛ از اسرار باارزش و بی‌‌ارزش، که فقط وقت آمدنِ مهمان، اگر مادر حواسش نبود، لو می‌رفت.
حالا چی شد که یاد یقه اسکیِ مشکیِ یحیی افتادم؟ خب، مادرش می‌گفت مشکی شگون ندارد حالا هِی بپوش تا سَرِ یکی را بخوری. آخِر هم مادر، مرگ مادر خودش را انداخت سرِ یقه اسکیِ مشکیِ بورِ یحیی...
بدبختی، بابای یحیی هم یهو مریض شد، ولی مریضی‌‌ش، وقتِ مرگش زیاد به چشم نیامد، آن قدر که سیر و سرکه‌ای که باجناقش‌ یعنی شوهرخاله‌یِ نمی‌دانم چندمیِ یحیی زور کرد که توی سفره‌ی هفت‌سینِ ساده‌ی خانه‌ی آن‌ها بچپانند، به چشم آمد. از بخت بد، آن‌ سال، آن شوهرخاله آنجا مهمان بود. مخالفتِ مادرِ شَرمالویِ یحیی جواب نداده‌ بود که سیر و سرکه توی هفت‌سین براشان آمد ندارد. سوای سیر و سرکه، ماهیِ عید هم کردند توی سفره‌ی آن‌ها. مادر خودش را خورده بود و دم نزده بود. مادر یحیی از آن سال به بعد، وردش‌ این بود که به دستِ آن شوهر آبجی‌، درد بی‌درمان بیفتد که باعث شد از ناخوشی، مدام مثل ماهی، کلِّ خانواده دست و پا بزنند آن سال. اینجوری شد که غیرمستقیم برای فامیل علنی کرد که هرکس، وقت عید، هفت‌سینش را در خانه‌ی خودش بگیرد وُ بعد، این‌ور آن‌ور راه بیفتد.
سفره‌ی مادر یحیی از آن عجیباً عجیباها‌ بود. پرتقال داشت، سیب داشت، دو سه تا شکلات، یک سکه و عکس برادرش‌ که بالای کوه‌های بی‌بی‌شهربانو گرفته بود و آینه‌ی گرد و کوچک حمام و یک دسته سبزه‌ی ناموزون که از کنار آب‌های پرت و تقریباً دور افتاده از شهر چیده می‌شد وُ داخل یک لیوان استیلِ نیمه آب فرو می‌رفت. البته این اسرار را یحیی به من لو داده بود...
قیژ. در خانه‌ی یحیی‌ست؟ نه، در خانه‌ی جمیله‌‌ی فتح‌الله‌ست.
آبجیِ یحیی کِی رفت تو؟! نفهمیدم، از بس که از توی خانه‌ی یحیی خبر دارم!..
حالا، گلبرگ‌ها جابه‌جا شده‌اند. سرخ‌های کم‌رنگ به من نزدیک‌ترند و صورتی‌هاش به جوبِ کثیف کوچه.
•┈┈┈┈┈••✾••┈┈┈┈┈•
احمد آذرکمان، فشافویه، هفتمِ آذرِ ۱٤٠٤

بگذار در جیبت

بگذار توی جیبت
مرگ‌ حساب می‌کند

برو
تنها برو
صندلی را کنار آن زن بگذار
که رَخْتِ روحش پیداست
و چشمانش
در مشهد گم‌ شده است
در یکی از صحن‌های بی‌کرانه
لای کبوترهای غرقِ در ارزن

هوا بوی نم چشم می‌دهد
پاییز، مثل چی در کار است
باد، عربی می‌رقصد
و انگشت می‌کشد
روی میزی که از غبار پوشیده است

کرکره پایین کشیده می‌شود
ما برای همیشه در کافه خواهیم ماند
کنارِ کارِ پاییز

کافه حرکت می‌کند
چند چُرتِ کوتاه بیدارم
«خوکردگی بتر از عاشقی‌ست»

زابل یا آمل؟
اتوبوسِ اول، اتوبوسِ سفر است

خوشا معلم تاریخی
که بی‌مقدمه وسط درس نشست
و دست به زیر خود بُرد
تا آداب طهارت را به دانش‌آموزانش‌ بیاموزد

خوشا حجره‌ای
که هرچه نگاهش‌ کنی
ندانی که چه می‌فروشد

خوشا زیر قیمت دادن‌های یکهویی

از هر چه پیشاپیش
بیزارم
کسی پیشاپیش را
به قیمت نمی‌خرد

کسی چه می‌داند
پژمردگی
از زير کرکره‌ی بسته شده
چگونه رو به بیرون
گّل‌ می‌دهد

▔▔▔▔▔▔▔

احمد آذرکمان

یازده مهر ۱٤٠٤

حارثه دختر صادقه و عزیز

گذشته از حال خیلی گُنده‌تر است؛ حتی زُرتُم المَقابِر.

رقص‌های حارثه پشت پنجره،‌ پشت آن پرده‌ی تورِ سبز‌رنگ‌ جمع‌مان می‌کرد یک گوشه. همه‌‌ی‌مان گوشه‌نشین حارثه بودیم به تفرّق‌های بسیار. تماشای رقص‌های حارثه کار و زندگی‌مان بود. تمام نمی‌شد که. کارمان تفریح بود. زندگی‌مان تفریح بود؛ تفریح‌مان حارثه.
تفریح‌مان چپ و راست شدن‌های حارثه بود.

»چُنان پُر شد فضایِ سینه از دوست
که فکرِ خویش گم شد از ضمیرم«

نه، خیلی هم با فضای سینه کاری نداشتیم. فضای چشم‌مان بالانشین سینه بود.
حارثه دختر صادقه و عزیز یکهو شد ضمیرمان‌. جای خودمان نشست، جای خودمان برخاست؛ یکهو شد عزیز مصر وجودمان. تا سه رقم اعشار مرجع همه‌ی زیبایی‌هایی شد که می‌شناختیم و قرار بود از این به بعد بشناسیم.
با حارثه قرب را شناختیم بُعد را شناختیم؛ هر چند بوی عرق‌های رقصنده را هیچ وقت نشنیدیم حتی در قُرب.

منصور نماد بُعد بود و منوچهر نماد قُرب.
برای درک کُشندگیِ قرب یا بُعد، باید تفاوت احوال منصور و منوچهر را درک می‌کردیم. منصور فرستاده‌ی حارثه بود به دَرَک. جای ردّ کفش حارثه روی دست‌خط‌ چند کلمه‌ای و عاشقانه‌ی منصور نه از خاطر کوچه‌ی ۱+۱۲ می‌رود نه از خاطره‌ی جمع چهار پنج‌نفره‌ی پسرانه‌ی ما.
یازده دوازده سالگی منصور را رشته‌‌ی نازک و تُنُک سبیل‌هایش زیر نگرفته بود؛ نه، خطوط زیر کفش حارثه پُرزورتر از همه‌ی قد و بالای منصور رژه می‌رفت به هر کجا که دلش می‌کشید. هر چند فقط یک فروغ‌ْخوانده می‌دانست باد ما را خواهد برد اما منصور زودتر از همه‌ی ما هیکلش‌ بادپسند شد انگار یا جُربزه‌اش بیش‌تر از ما بود برای دل‌سپردن به باد.
مویی از حارثه به چنگ منصور نیفتاد و در عوض عشق پر زور حارثه تمام هیکلش‌ را به بَر کشید و بُرَش زد عینهو بُر زدن‌های عمو عَبْدِه وقت قمار.

اما منوچهر را عشق حارثه لوس کرد؛ شعرهای آبکی‌ش را حارثه می‌پسندید. هر چه منوچهر وِروِر کرد در عوض منصور توی خودش ریخت. وِروِرهای منوچهر زود ته کشید و فقط یک دهن گنده ازش ماند که عشق حارثه را دهنی کند اما کوزه‌ی منصور خوب خنک می‌داشت خالی درونش را.
هر چند ما که هیچ، حتی کم‌تر از کوفیانی بودیم که اگر بی‌وفایی کردند دست‌کم نامه‌ای سمت معشوق‌شان نوشتند. این قدر هیچ - که مثل مرغ‌های داستان عطار دست‌کم بهانه‌ای هم برای نرفتن و نپیوستن جور نکردیم.

احمد آذرکمان - حسن آباد فشافویه

مثل سفرهای طولانی توی منزل


راه می‌روم زیر نورِ لَسِ بی‌خوابی
راه، رسم چهره‌ی توست
تا جایی که دیده‌ام
اطراف سایه‌های رنگ‌رنگی‌
هیچ قابی عکس ترا نمی‌تواند بقاپد‌
عکس تو در من قایم‌ است
فوت می‌کنم به شروه‌هایی که می‌شنوم
شب را می‌درم به نور لس بی‌خوابی
می‌گذارم بخوابی در پوستِ پیراهنت
در عمقِ کاهیِ خاطرات ورق‌ْبرگشته
چشم به چشمم‌ با خواب‌های بدْعهد
تاریکیِ پاره را باز می‌دوزم
توصیف ستاره با شب ممکن است
از ارتفاع نامت
در دهان خودم می‌افتم
فضای دهانم خاکستری‌ست
من در کلمه‌ها وارد می‌شوم
کلمه کمبود‌ است اما
وزن غیاب همیشه سنگین است
غیابْ تَرازودار‌ست
غیابْ داغْ‌پوش است
وعده‌گاهْ در غیابْ غرق است
وعده‌گاهْ نام برنمی‌دارد‌
وعده‌گاهْ بی‌زبان است
وعده‌گاهْ جنینی‌ست که مادر را می‌زاید‌
وعده‌گاهْ حروف مقطعه است
مثل روح‌های بی‌غلاف‌‌
مثل عطرهای مَحْرَمِ درخت‌ها
مثل سفرهای طولانیِ توی منزل
▂▂▂▂
احمد آذرکمان
بیست و سوم فروردین ١٤٠٤
سه و سی و شش دقیقه بامداد

صدیقه

كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَةُ الْمَوْتِ..
قرآن، عنکبوت، قسمتی از آیه‌ی ٥٧
هر تنی مرگ را مزه‌ مزه می‌کند.
▂▂▂▂
صدیقه. حالا حساب کنم شاید بفهمم چی شد که یادم بِهِش گرفت.

صدیقه زنِ سید یادگار بود. سید یادگار شیخ بود و موعظه‌کار. البته اولش زن عبدِکریم بود، بعد آمد شد زنِ سید یادگار.

خاطرم هست عبدکریم محضِ عوالمی که داشت صدیقه را طلاق داد. من صدیقه را یک روز قبلِ طلاق دیده بودم؛ قطعی میخش در رفته بود؛ دیگر بمانِ خانه‌ی عبدکریم نبود. هر چند، وقتی جدا شدند شوکه‌ شدم. خب آدمم؛ می‌دانی طرف دارد می‌میرد باز وقتِ مرگ، این نیست که صاعقه‌اش خوفت‌ ندهد..
خانه‌ی عبدکریم از روی ضرب‌المثلِ مادرم به خانه‌ی حاج داداش که من ندیده بودم شبیه بود؛ توی خانه‌شان سرِ یک سفره بودن معنی نداشت؛ هر کس لقمه‌بگیرِ سفره‌ی خودش بود در هر ساعتی که ویرش‌ می‌گرفت؛ هرچند چیز غیرمعمولی وجود ندارد که پس از ساعت و ساعت‌هایی عادی نشود.

صدیقه به ماهی، زن قدرت، گفته بود شبِ قبل طلاق، چراغ اتاقش را کور نکرده بوده تا خود صبح، از بس که شوق و خوف را با هم داشته.

عبدِکریم خیلی نماند بعدِ خروج صدیقه از زندگی‌ش. به قول آقام: «ترسید زمين کم بیاد؛ زود مُرد.» اما به نظرم عبد کریم جوان افتاد. حالا خودش افتاد یا انداختندش‌؛ «الله اعلم بحقائق الامور»
خاطرم هست آن زمان‌ها که عبدکریم استاد سیدیادگار بود بدش می‌آمد کسی وقت پایین آمدن از منبر یا هر وقت دیگری به پایش‌ بلند شود. از هواخواهی که برای‌ دست‌بوسی‌ می‌آمد کراهت داشت و مدام می‌گفت: «خداوند به شما بیکارها شغل جدید و مفیدی عنایت کند.» خلاصه پالان‌بَرِ کسی نمی‌شد و سرش به خودش گیر بود.
اما همه‌ی احوالات عبد‌کریم یک طرف، صدیقه‌دوستی‌اش طرف دیگر. ابا نداشت عشقش به صدیقه را پیش کس و ناکس فاش کند. من خودم چندباری دیده بودم که قربان‌صدقه‌ی صدیقه می‌رود پنهان و آشکار؛ علی‌الخصوص آن زمانی که لباس‌های صدیقه به چشمش می‌آمد. نگاه نمی‌کرد کی هست و کی نیست، لحن شیرین و خاصی داشت: «لامروت! از آن جِنْ‌بافت‌ها پوشیدی باز؟!» و هر دو با هم می‌خندیدند. البته صدیقه بر و رویِ آ‌نچنانی‌ نداشت به نظرم؛ ولی خُب عجیب با آن جنْ‌بافت‌ها به دلِ عبدکریم می‌نشست‌.. هر چند شنیده‌ام هر زنی هر چند بی‌بر و رو چیزی دارد که هر مردی حتی اگر اراده کند هم بهش نمی‌رسد.

بله، این طور. به چشمم، یکهو‌ شد که عبدکریم تنها دل‌خوشیِ دنیایی‌اش را باخت؛ نه دیگر صدیقه صدیقه کرد و نه دیگر از آن جن‌بافت‌ها شکفته شد...

سید یادگار فردای مرگ عبدکریم می‌گفت: خدا آمرزگار‌ است؛ عبدکریم از بیراهه‌ها به عوالم بی‌نامی رسید..

سید یادگار زن نداشت آن موقع که صدیقه را گرفت. صدیقه دست کم پانزده‌سالی از سید یادگار سالْدارتر‌ می‌نمود؛ ولی با آن جن‌بافت‌ها این‌قدر نشان نمی‌داد.
▁▁▁▁▁
احمد آذرکمان، فشافویه، هشتِ فروردین ۱٤٠٤

زن

زن چیزی شبیه چسبِ دور نامه است برای مردِ سطر سطر شده در حسرتِ تهیه‌ی معنی.

همیشه زن در گم‌ترین سطح خود می‌نشیند، آن‌جا که مرد، خالیشده به خانه برمی‌گردد، در عنفوان غروب؛ آن‌جا که شروعِ برگریز روز است توی مُشت شب، کنار نستعلیقِ سیاه مورچه‌ها.
آن‌ها تا به شب نزنند فراهم نمی‌آیند. شب، حجابی‌ست که از سر خدا به دل‌خواه افتاده است.

زن یک سینه رنگ دارد اما دست از مداد گُلی برنمی‌دارد که روان‌تر نقش بیندازد بر سکوت‌های اَعلای مرد. نقش‌ها شمرده صف می‌کشند، در انتهای شب‌های اکلیل‌‌ریخته، نزدیک صبح‌های به غنیمت گرفته شده؛ آن‌گاه که هر دو مثل شمع‌های نذری آب می‌شوند در رفتامدِ شاپرکان لال؛ در پوچاپوچِ ساعت‌های پشت‌کرده، با دهانی از دعاهای ناشِنوده که تا گردن در آب‌اند، با فخر بادکنک‌های رنگی و دست‌هایی که به حومه‌های انارهای شکسته می‌رسند.

زندگی همین است؛ پشتِ پرده‌‌ای عاریه‌ای عریان می‌شویم، در رویایِ خزانیِ باغِ دست‌مال. وَ ناگاه ماهیِ شناخته شده در آب‌هایِ ناشناس گم می‌شود، پشتِ انگشت اشاره‌ی آن آغاز کهنه. و ناگاه

از درز آغوش‌های ناشیانه سوز می‌آید، و هر دو نمی‌دانند کشتزارهای کاهی را نباید قاب گرفت.
▂▁▁▂
احمد آذرکمان
فشافویه
یکم دیماه

چرا نخوانم ترا به نام‌های بی‌نسب

به روشنایی‌ها رفته است تاریکیِ یلدا
سَر بر یالِ سرمایِ جَهَنده.
فَرح دارد افتادن درونِ لکه‌لکه تاریکیِ روشن
پیِ سهمی که باید به قلب برسد
به گردابِ بیداری.

فانوس را خاموش می‌کنم
انارهای قبرستان روشن است
دزدیده چشم می‌کشم
برای دیدنِ معماری‌های شب.
معماری‌های شب
شفاست
وقتی دست از همه چیز کشیده
نسخه‌‌های سیاهی را ورق می‌زنم
تا به نومیدیِ تسلی‌‌یافته‌ای سلام کنم
در کشاکش بوی برف.

چرا نخوانم ترا به نام‌های بی‌نسب
ای نُت محجوب
ترا که چون وصیت کوه
ناخوانده‌ مانده‌ای
لای تقویم‌های کاهی‌ و قدیمی
زیر بهارهای نازیسته‌‌ی عمر.
۱۴۰۳۰۹۳۰
احمد آذرکمان
فشافویه
▂▁▁▁▂
خوش‌قرار چله‌ها باشید
به یاد اولین دانه‌ی برفی که پشت گردنتان آب شد.